از چه بگویم؟

از کجا شروع کنم؟

انقدر حرف برای نوشتن دارم که خدا میداند

فقط نمیدانم چگونه و از کجا باید بگویم

جهادی برای من فقط یک مسئولیت نبود ، یک سبک زندگی بوده و هست

جهادی یعنی از همه چیز عبور کردن برای رسیدن به اهداف

جهادی یعنی عبور از خودِ خودِ من و خواسته هایم

وقتی که جهادی زندگی کنی خداهم کارهایت را جهادی راه می اندازد :)



خب دیگه رسمی نوشتن کافیه ، میخوام خودم باشم


همه چیز از ۸ سالگیم شروع شد

موقعی که ابتدایی میرفتم زندگیم سه حالت بیشتر نداشت

یا توی کوچه بودم داشتم بازی میکردم ، یا توی مدرسه بودم داشتم بازی میکردم ، یا توی مسجد محلمون بودم و داشتم بازی میکردم😁

خلاصه که همیشه در حال جنب و جوش و بازی کردن بودم آزارمم به کسی نمیرسید

کوچه‌ی خیلی خیلی خوبی داشتیم

سرکوچه یه درخت بود که مثل یه سقف روی کوچه رو گرفته بود

انگار که خم شده بود تا نور آفتاب بهمون نخوره و مارو اذیت نکنه

همه همسایه ها بعدازظهرا توی کوچه بودنو باهم میگفتن و میخندیدن

ماهاهم که بچه های محله بودیم همش بازی میکردیم  هفت سنگ، آقاگل، دریبل تو گل، استپ هوایی، گرگم به هوا و‌‌...

حال همه خوب بود

حال منم خوب که نه ، عالی بود

شبا جسدمون میرسید به خونه و من عاشق این حالت بودم که از خستگی بیهوش بشم و خوابم ببره

تابستوناهم یا توی حیاط میخوابیدیم یا روی پشت بوم که اونم صفای عجیبی داشت...

یه روز که که از کوچه خسته و کوفته اومدم خونه تلویزیون شبکه ۳ رو نشون میداد

یه مستند بود

مستند اردوهای جهادی دانشگاهیان

جوری جذب اون مستند شده بودم که هنوز که هنوزه تک تک سکانساشو یادمه

مستند در مورد یه گروه جهادی ای بود که داوطلبانه و بدون دریافت هزینه رفته بودن مناطق محروم و برای مردمی که خونه نداشتن خونه میساختن

بعد از اینکه مستند تموم شد توی این فکرا بودم که چقدر حرکت قشنگیه این اردوهای جهادی

حسابی هوس کرده بودم که برم توی این اردوها و کمک کنم به مردم اونجا

نمیدونم چرا ولی این حس کمک کردنِ همیشه برام مثل یه رویا بود

همیشه توی اون دنیای کودکانه خودم دوست داشتم یه راهی پیدا کنم که دیگه محرومی نباشه روی کره زمین

همیشه دعا میکردم که خدا اونقدر بهم ثروت بده که بتونم یه بیمارستان رایگان بسازم برای مردمی که توانایی مالی ندارن


بعد اینکه مستند تموم شد کلی حسرت خوردم که چرا من نمیتونم همچین کارایی انجام بدم؟

این رویا همیشه با من بود

توی دوران راهنمایی و دبیرستانم چند بار تلاش کردم که برم اردو جهادی ولی نشد که بشه

کنکور رو که دادم دیگه مصمم افتادم دنبال رویای کودکیم

خودم میدونستم که کنکور رو خوب دادم و احتمالا توی یکی از رشته های مورد علاقم قبول میشم

درستم فکر میکردم

نتایج که اومد انتخاب اولم رو قبول شده بودم ، دندانپزشکی دانشگاه علوم پزشکی قم


نتایج که اومد قبل از اینکه ثبت نام کنم پیگیر شدم ببینم کجا گروه جهادی دندانپزشکی داره که با اونا برم اردو جهادی

زیاد پرس و جو کردم

پیگیر گروه جهادی دانشگاه خودمون شدم که بعد از پیگیریا فهمیدم که از گروه صرفا یه اسم سفیران سلامت باقی مونده و رسما اردویی در کار نیست

از دانشگاه خودمون که نا امید شدم به دوستام گفتم قضیه رو

یه دوستی دارم اسمش میلاده ، همیشه و همه جا کمکم میکنه...

به میلاد گفتم: ((گروه جهادی دندانپزشکی سراغ نداری؟ )) گفت :((چرا   خواهرم که دندانپزشکی میخونه با گروه جهادی شهید هدایت دانشگاه تهران همیشه میره اردو.))

اینو که گفت من تا ته قضیه رو خوندم

رفتم توی گوگل اسم گروه رو سرچ کردم و برای اردوی عید۹۵ ثبت نام کردم

از آبان برای عید ثبت نام کرده بودم😂

اردو قرار بود خرمشهر برگزار بشه

از آبان تا عیدهم برنامم این بود ببینم چرا دانشگاهمون گروه جهادی فعال نداره

نزدیکای عید که بود چندتا از بچه های بسیجی ترم بالایی اومدن سراغم

گفتن:(( اردوجهادی میخوای بری؟))    گفتم:((بله))

گفتن:((نگران نباش ، میگردیم با یه دانشگاهی لینک میشیم هممون باهم میریم))

گفتم:((من خیلی وقته ثبت نام کردم اردو رو  ۴ام فروردینم اعزام داریم به خرمشهر))


اینجا بود که همشون تعجب کردن و اوناهم ثبت نام کردن اردو رو

نکته قابل ذکر مخالفت شدید خانوادم بود

بندگان خدا میخواستن برن سفر ولی من مانعشون بودم:(

با هر ترفندیم اقدام کردن جواب نداد  بلیط سفر به توکیو روهم که دادن دستم قبول نکردم


آخرشم مجبور شدیم بریم اهواز پیش فامیلامون بخاطر من

۴ام از اهواز رفتم خرمشهر و به گروه ملحق شدم

پامو که به محل اسکان گذاشتم تمام تصوراتم از حرکتای جهادی بهم ریخت😂

همیشه فکر میکردم اونجا همه در حال عبادتن ولی خب اشتباه میکردم:)

صبح تا شب رقص و پایکوبی برقرار بود تو محل اسکانمون😁

البته بچه ها بچه های معتقد و خوبی بودن و از آهنگای مجاز استفاده میکردن(الکی!)

چهارتا دیوانه تر از خودمو اونجا پیدا کردم :)

وقتی دیدم همه مثل خودمونن خوشحال شدم

خیلی مهمه که آدم خود حقیقیش باشه...

از خاطرات اسکانمون میگذرم

فقط اینارو بگم که

هفت روز با آب یخِ یخ حموم میرفتیم چون آبگرمکن خراب بود

صبحا آهنگای کاکوبند از بلندگوهای مدرسه پخش میشد که حکم بیدار باش رو داشت:)

۸ صبح تا ۶ بعدازظهر درمانگاه فعال بود و کار میکردیم

از ۶ بعدازظهر تا ۴ صبح میگفتیم و میخندیدیمو بازی میکردیم و اون بینابینم تجربیاتمونو به همدیگه انتقال میدادیم(همونجا فهمیدم دانشکده دندونپزشکی قم یه سر و گردن بالاتر از دانشکده دندونپزشکی تهرانِ از جهت کار عملی)


ایده ی بچه های دانشگاه تهران خیلی قشنگ بود

میرفتن مناطق محروم یه مدرسه رو میگرفتن و تبدیلش میکردن به درمانگاه دندانپزشکی صحرایی و درد مردم رو رایگان دوا میکردن :)

درمانگاه بخشای مختلفی داشت، جراحی، ترمیم، استریل،رادیو و...

فقطم همین گروه در سطح کشور توانایی برگزاری همچین حرکتی رو داشت(البته ناگفته نمونه که بچه های تهران حمایت مستقیم دکتر قالیباف و بقیه افراد ذی نفوذ رو داشتن)

توی خرمشهر افتادم بخش استریل

قطعا سخت ترین بخش اردو استریل بود

کار بچه های استریل (۵نفر بودیم) یک ساعت زودتر شروع میشد و دو ساعت دیرتر تموم میشد!

واقعا طاقت فرسا و خسته کننده بود

یه تشت صورتی میدادن به من میگفتن برو وسایلو بشور بیار:(

سخت بود ولی منم لذت میبردم از اینکه تونستم نقشی ایفا کنم توی این حرکت بزرگ

          

                                          من و تشت صورتیم :)


اردوی جالب و باحال و خیلی مفیدی بود اردوی خرمشهر

با کلی از اساتید و بچه های فارغ التحصیل دانشگاه تهران آشنا شدم

کلی سختی کشیدم

کلی چیز یاد گرفتم

و تمام اینا باعث شد بزرگ و بزرگتر بشم


موقعی که اومدم قم واقعا حس کردم که یه آدم دیگه ای شدم و خوشحال بودم از این تغییرات مثبت...

                              

                       تیم استریل گروه جهادی شهید هدایت اردوی خرمشهر :)

                       از راست به چپ : امین، محمدتقی،محمدرضا،علی،محمد



این داستان ادامه دارد...