سلام
خیلیا بهم گفتن این چه اسمیه گذاشتی روی وبلاگت؟!
دانشجوی دیوانه؟!
خجالت نمیکشی؟!

ادامه مطلب رو بخونید
شاید متوجه شدید منظورم چیه:)


دهم اسفند ماه بود که یه جرقه خیلی کوچکی توی ذهنم زده شد
همینجوری داشتم با خودم حرف میزدم توی ذهنم
پیش خودم میگفتم چقدر خوب میشه ماهم توی قم بتونیم درمانگاه صحرایی راه اندازی کنیم و درد مردم رو دوا کنیم توی مناطق محروم
۲۰ روز تا عید فرصت داشتیم
یه چیزی حدود ۸تا یونیت سیار لازم بود برای احداث درمانگاه صحرایی
بودجه ای که دست گروه بود چیزی حدود سه میلیون بود و برای خرید ۸تا یونیت سیار اونم با کلی تخفیف به ۴۰میلیون پول نیاز داشتیم!
یونیتای سیار از دو بخش درست شده
یکی صندلی ای هست که بیمار روش دراز میکشه و یدونه هم دستگاه کمپرسور
رفتم پیش دکتر اسماعیلی(ریاست دانشکده دندانپزشکی) ایده درمانگاه صحرایی رو باهاش مطرح کردم
اولش زد زیر خنده :)
با همون لحن همیشگیشون گفتن :(( برو پسر ، از اون مرکز بهداشت چیزی در نمیاد))
گفتم :(( دکتر شما یه نامه بزنید حالا که ۶تا کمپرسور به ما تحویل بدن برای اردوی عید ، فوقش اینه که نمیشه دیگه...))
خودمم میدونستم که تیری در تاریکیِ این نامه ولی خب همیشه معتقد بودم باید پی رویاهام رو بگیرم...
بالاخره تونستم دکتر اسماعیلی رو متقاعد کنم(بعدا فهمیدم دکتر اسماعیلی ، بعد از زدن نامه، رفته بود به مسئول بسیج گفته بود که استادشریف رو فرستادم پی نخودسیاه و گفته بود فعلا جوونه و داغِ😅)
مرکز بهداشت معروف ِ به اینکه هیچی ازشون نمیشه گرفت
هیچکدوم از مسئول جهادیای قبلیم نتونسته بودن امکانات بگیرن چون که رسما میگفتن ما تجهیزات نداریم
نامه رو گرفتم سریع رفتم مرکز بهداشت
طبق انتظاری که داشتم گفتن که همچین امکاناتی نداریم
راستش خیلی ناراحت شدم :(
همه فانتزیام به هم ریخت
رویای احداث درمانگاه صحرایی تقریبا روبه نابودی بود که یهویی یه فکری به سرم زد
بهشون گفتم :(( باشه ؛ مسئله ای نیست.))
اومدم بیرون از ساختمان اداری مستقیم رفتم انبار مرکز بهداشت
نامه دستم بود ولی به کسی نشونش ندادم تا رفتم توی خود انباری
چیزی رو که میدیدم نمیتونستم باور کنم!
۳۲تا دستگاه کمپرسور اونجا خوابیده بود داشت خاک میخورد!
شوکه شده بودم از یه طرفم حرصم گرفته بود بابت دروغایی که بهم گفته بودن...
نامه رو بردم پیش مسئول انبار
از قضا مسئول انبار فوق العاده آدم خوب و پایه ای بود
گفت:(( بیا هرچی میخوای بردار ببر فقط رفتین جهادی برای منم دعا کنید))
داشتم بال در میاوردم:))
سریع یه وانت کرایه کردم کمپرسور هارو بار زدم و بردم اتاق بسیج دانشکده😂
الان فقط مونده بود که صندلی بیمارهارو خریداری کنیم(وقتی که کمپرسورهارو تحویل گرفتم به دکتر اسماعیلی هیچی نگفتم😁)
هزینه صندلی ها بازم خیلی زیاد بود ، یه چیزی حدود ۱۳ میلیون
پولی هم نداشتیم برای خرید صندلی معاینه
اینجا بود که رسما زدم به سیم آخر
دسته چک رو برداشتم و ۱۳ میلیون چک کشیدم و تحویل شرکت دادم!
اوناهم رفتن توی مراحل تحویل و ارسال صندلی معاینه ها
حسابم خالیه خالی بود!
چک اگر پاس نمیشد و برگشت میخورد حکم جلب صادر میشد و می افتادم زندان...
هیچ راهی به ذهنم نمیرسید برای جور کردن بودجه
زنگ زدم به دوستم محمود(مسئول وقت خیریه دانشگاه) گفتم :(( محمود یکی از دانشجوها هست ۱۳ میلیون بدهکاره و موعد چکش ۲۵ام اسفندماه هستش، خیریه نمیتونه کمکی بکنه؟!))
گفت :((۱۳ میلیون!!! چیکار کرده مگه؟!))  گفتم:((نمیتونم بگم فقط بگو خیریه میتونه کاری بکنه یا نه؟))  گفت:(( خیریه فوق فوقش بتونه دو میلیون کمک کنه اونم باید پس گردونده بشه...)) اینو که گفت من ناامیدتر از همیشه خداحافظی کردم...
۲۰ام اسفندماه بود
حالم خوب نبود
به این فکر میکردم که واقعا اگه پول جور نشه و بیفتم زندان چکار کنم؟
به خودم دلداری میدادم؛ میگفتم فوقش میفتم زندان بعدش جو راه میفته توی دانشگاه که فلانی بخاطر بی لیاقتی مسئولین افتاده زندان بعد میان آزادم میکنن! تازه به عنوان قهرمان ملی هم شناخته میشدم :)
دلداری های الکی افاقه نمیکرد
سه روز مونده بود به موعد پرداخت چک که موضوع رو با پدرم مطرح کردم. البته مستقیم نگفتم موضوع رو فقط گفتم یه مشکلی برام پیش اومده نیاز مبرم به وام ضروری دارم
پدرم صندوق دار سه تا صندوق بود
قبول کرد که وام رو بگیره ولی وام هم ۵ میلیون بود و کفاف نمیداد
شبش واقعا حالم خراب شده بود و توی حال خودم نبودم
شوخی شوخی داشت جدی میشد. مادرم هم متوجه حال خرابم شده بود
فردای اون روز که رفتم دانشگاه همش سرم تو لاک خودم بود
هی بچه ها میومدن میگفتن چی شده منم میگفتم هیچی...
کلاسا که تموم شد توی راه برگشت داشتم با دوستام قدم میزدم به سمت خونه که گوشیم زنگ خورد
_الو سلام
+سلام بفرمائید
_آقای استادشریف؟
+بله خودم هستم؛ بفرمائید
_آقای استادشریف شما به عنوان نماینده مسئولین جهادی گروه های دانشجویی انتخاب شدین برای جلسه سالیانه جهادگران استان با سردار احمدی فرمانده سپاه استان.

از بین ۲۰تا مسئول گروه جهادی دانشجویی من انتخاب شدم برای دیدار و ارائه گزارش کار به فرماندهی سپاه استان قم!!!
داشتم از تعجب شاخ در میاوردم!
مونده بودم برم یا نرم جلسه رو
هیچ چیز آماده ای برای ارائه نداشتم
از دوستام خداحافظی کردم و رفتم سمت سپاه استان

وارد جلسه که شدم
یه چیزی حدود ۲۰ نفر از کله گنده های جهادی استان اونجا بودن
هی با خودم میگفتم خدایا من کجا؟! اینجا کجا؟!
خود سردار و معاوناش در راس جلسه بودن
جو برای من خیلی سنگین بود؛ این همه آدم کله گنده یه جا ندیده بودم😂
همه یه فرصت ارائه داشتن
تایم من ۳ دقیقه بود!
کلا دوتا گروه بودیم که کارای پزشکی انجام میدادیم توی اون جمع
یکی ما بودیم یکی گروه جامعه پزشکی بود که ۲۰ دقیقه فرصت ارائه داشتن!
نوبت به من رسید
کلی استرس داشتم    نمیدونستم چی باید بگم    سپردمش به خدا
یه خورده از برنامه هایی که داشتیم ارائه دادم و طرح درمانگاه صحرایی روهم مطرح کردم و گفتم که کمبود بودجه داریم
راس ۳ دقیقه صحبتام تموم شد
از دید خودم افتضاح بود طرز حرف زدنم
به نظر میرسید روی هیچکس تاثیری نتونسته بودم بذارم:(
جلسه با صحبتای سردار مبنی بر اینکه پول نداریم بهتون بدیم تموم شد😂
بعد از جلسه که همه در حال رفتن بودن مسئول سازندگی استان بهم گفت بیا سردار میخواد ببینتت!   این دفعه هم شاخ درآوردم هم بال:)
رفتم پیش سردار
دستم رو گرفت گفت چه خبر
منم نشستم سیر تا پیاز قضیه رو برای سردار تعریف کردم
اشک رو دیدم که توی چشماش حلقه زده بود   کلی با دیوانه بازیام حال کرده بود:)
داستان رو که فهمید همونجا دستور صادر کرد که ۱۳ میلیون به حساب گروه واریز بشه
من واقعا سر از پا نمیشناختم ولی اونجا سعی کردم خودمو حفظ کنم😆
از اتاق فرماندهی که اومدم بیرون داشتم جفتک میزدم😂
مونده بودم توی کار خدا که انقدر هوامونو داشت:)
حساب پر شد
چک هم پاس شد:)
توی تمام این مدت یک کلمه هم به دکتر اسماعیلی چیزی نگفته بودم دکترم توی این فکر بود که من هنوز توی مرکز بهداشتم و پی نخود سیاه :)
تجهیزات که جور شد رفتیم قمرود
یه مدرسه رو گرفتیم و تبدیلش کردیم به درمانگاه صحرایی
اتاق استریل، بخش جراحی،بخش ترمیم،بخش رادیو و...
دقیقا مثل کاری که بچه های دانشگاه تهران انجام میدادن

دکتر اسماعیلی که برای بازدید اومدن هاج و واج مونده بودن :))
انقدر دکتر اسماعیلی ذوق کرده بود که گوشیش رو برداشت از تک تک بخشای درمانگاه عکس گرفت فرستاد برای رئسا و معاونین دانشگاه و دانشکده ها
۱۶تا عکسم فرستاد توی گروه دانشکدمون :)
ظهرم که رفتن شب با همسرشون و بچه هاشون برگشتن و آجیل و میوه برای بچه های جهادی آوردن :)

خلاصه که خیلی سورپرایز شدن :)

بعد از برپایی درمانگاه صحرایی هم سیلی از مسئولین سرازیر شدن برای عکس گرفتن با درمانگاه😒

اینجوری شد که فهمیدم رویاهام رو اگه پیگیری کنم خداهم کمکم میکنه که بهشون برسم :)


یونیتای سیارمون :)

مصطفی قائمی در حال جهاد :)