حوالی آبان ماه سال ۹۶ بود که زلزله کرمانشاه اتفاق افتاد

کل کشور بهم ریخت جوری که رئیس سازمان مدیریت بحران هم اعلام کرد غافلگیر شدیم!

خرابی بعضی از روستاها بیشتر از ۹۰ درصد بود

بعضیا چادرم نداشتن

۷۵ هزار نفرم احساساتی شده بودن رفته بودن برای کمک که خودشون به یه معضلی تبدیل شده بودن

آمار مصدوم ها و کشته شده هاهم متناقض بود

استانداری میگفت ۴۷۳ نفر کشته ، مسئول جهادی دانشگاه رازی کرمانشاه پشت تلفن میگفت که خودش ۶۴۰ نفر رو از زیر آوار کشیده بیرون...

شرایط بدی بود

هر کسی یه چیزی میگفت ولی خب برای خودم حرف بچه های جهادی سندیت بیشتری داشت

بلافاصله بعد از زلزله زنگ زدیم و آمار گرفتیم که چه چیزایی نیازه اونجا توی اون شرایط

زنگ زدم به محمود(مسئول سابق خیریه)گفتم:(( اقلام جمع کنیم بفرستیم کرمانشاه؟)) گفت:((باشه.)) به همین سادگی استارت یکی از پر مخاطره ترین سفرهای دوران زندگیم زده شد...

 خیریه اطلاعیه زد و شروع کرد به جمع کردن کمک های مالی که با اون کمک ها اقلام بخریم

قرار شد اقلام جمع آوری شده تحویل اتاق بسیج های دانشکده و خوابگاه داده بشه

حکم کار هم به اسم گروه جهادی خورد؛ یعنی هر مسئله ای پیش میومد پای گروه جهادی بود!

از اونور سیاسی کاری بعضیا توی معاونت گل کرد

چون گروه جهادی زیر نظر بسیج بود معاونت اسم گروه جهادی رو از کار مشترک به بهونه های مختلف حذف میکرد در صورتیکه تمام تضمین هارو جهادی داده بود

اصلا اینجور مسائل برام مهم نبود فقط توی این مونده بودم که اینا توی اینجور شرایط بحرانی هم دست از این سیاسی بازیاشون برنمیدارن!

گفتم باشه اشکالی نداره کار رو به اسم خیریه بزنید فقط دیگه حرف نزنید بذارید کارمونو بکنیم.

کاررو شروع کردیم

اطلاعیه ها توی کانال های تلگرامی زده شد

همینجوری اقلام بود که سرازیر میشد توی دانشکده ها و خوابگاه ها

دانشگاه ماهم متمرکز که نیست!  هر دانشکده ای یه طرف شهر هستش

دانشکده پرستاری طرف خیابان بسیج

دانشکده دندانپزشکی خیابان ساحلی

پیراپزشکی ،  پزشکی و خوابگاه دخترا هم پردیس هستن

خوابگاه پسرا هم شهید بهشتی

از تمام دانشکده ها هم باید اقلام رو انتقال میدادیم به خوابگاه پسرا ، برادران یا هر چیز دیگه ای که اسمشو میذارن😒

چهارشنبه بود، شنبه باید اقلام ارسال میشد

هیچکس پای کار نبود

همه یا رفته بودن شهرشون اوناییم که بودن نمیتونستن بیان کمک چون نصفشون رو خودم فرستاده بودم اردو جهادی مشترک سفیران سلامت با دانشگاه شاهد

حتی محمودم که مسئول خیریه بود نمیتونست بیاد کمک چون هم مادرش عمل قلب داشت هم شنبه امتحان داشت و از جهت روحی کاملا نابود شده بود

یه لحظه اطرافم رو نگاه کردم دیدم تنهای تنهام

اولش بغض کردم ، دلم به حال خودم سوخت 

بعدش منطقی با قضیه کنار اومدم که الان وقت اینکارا نیست، اگه یه نفرم باشی باید این کار انجام بشه

پراید و برداشتم رفتم دانشکده پرستاری

ساعت ۶ بود و اذان گفته بودن و هوا هم تاریک شده بود

طبیعی بود که در رو نگهبان باز نکنه ؛ هیچ هماهنگی قبلی ای هم انجام نداده بودم و حراست به شدت سخت گیر بود توی اینجور مسائل

دیگه چاره ای نبود باید شانسم رو امتحان میکردم

در دانشکده بسته بود

اولش در زدم کسی نیومد

رفتم پشت ماشین دستمو گذاشتم رو بوق :)

این حرکت جواب داد و نگهبان اومد

بهش گفتم اومدم اقلام جمع آوری شده رو ببرم ؛ نه سوالی کرد نه گفت از طرف کجا اومدی همینجوری در رو باز کرد😂

کلید اتاق بسیجم بهم داد خودشم نشست توی نگهبانی تلویزیون نگاه کرد

حالا من همش توی این فکرا بودم که الان سه هزارتا تعهد میخواد بگیره ازم دیدم؛ عین خیالشم نیست خوشحالتر از همیشه رفتم سمت اتاق بسیج

در رو که باز کردم تا سقف اقلام چیده بودن!

یه ساعت طول کشید تا اقلام رو از توی اتاق بسیج آوردم توی حیاط دانشکده

یه نگاه به اقلام کردم

یه نگاه به پراید خودم

از هر زاویه ای نگاه میکردم اقلام توی پراید جا نمیشدن

دیدم چاره ای نیست

۳ بار رفتم دانشکده پرستاری بار زدم وسایل رو آوردمشون خوابگاه تا تموم شدن

پرستاری که تموم شد رفتم پردیس

یه ساعتم اونجا طول کشید ولی خب اقلام زیاد نبود اونجا

از پردیس اومدم خوابگاه که دیدم نگهبانی خوابگاه داره داد و بیداد میکنه

گفتم :((چی شده؟))

گفت:(( بیا اینجارو ببین))

چیزی که دیدم باورش سخت بود ولی اتاق نگهبانی پر شده بود از اقلام ارسالی

به نگهبانی گفتم الان میام میبرمشون

ایندفعه واقعا له شدم چون اون دیگه کاری نبود که بشه یه نفری انجامش داد

دقیقا یه خاور اقلام جمع شده بود که باید از نگهبانی انتقال داده میشدن به اتاق بسیج اونجاهم که میرسیدن باید لیست میشدن که ببینیم چی به چیه

ساعت ۹ شب بود

به هرکسی که میشناختم زنگ زدم ولی کسی نبود بیاد کمک کنه

رفتم توی حیاط یه گوشه ای نشستم

یه گاری اونجا بود زل زدم بهش

نمیدونم چرا ولی حس کردم گاریه داره باهام حرف میزنه

میگفت :((پاشو تا من هستم غصه نخور ، خودمون دوتایی تمومش میکنیم  ))

انقدر حرفای خیالیش روم تاثیر گذاشت که ازش عکس یادگاری گرفتم

گاریِ سخنگو :) همدم روز های سخت


دیدم هم چاره ای نیست هم حرفاش منطقیه

دستشو گرفتم بردمش سمت نگهبانی

به نگهبانی که رسیدیم دوباره تبدیل شد به یه گاری معمولی

تک تک وسایل رو میذاشتم روش میاوردمشون توی اتاق بسیج

حرکت گاری سر و صدا داشت چون چرخای گاری صاف و هموار  نبودن

صدای گاری یکی از بچه هارو کشوند پایین

اون کسی نبود بجز یکی از مسئولین جهادی قبلی دانشگاه

منتها از دیدنش خوشحال نشدم چون توی دورانی که اون مسئول بود گروه کاملا رو به نابودی رفته بود و سر این خیلی تحویلش نمیگرفتم کلا هم با شخصیتش سازگاری نداشتم

ولی خب آدم وقتی داره غرق میشه یه چوب کبریتم ببینه دستشو به اون سمت میبره...

منم بهش رو انداختم و ازش کمک خواستم ولی توی جوابم گفت :((چی؟ نمیشنوم بلندتر بگو))

فهمیدم دوباره با نمک بازیاش گل کرده بیخیالش شدم ولی اون بیخیال من نشد

رفت یه گوشه وایساد شروع کرد به مسخره کردن من و گاری به دست بودنم

دقیقا توی زمانی که فکر میکردم بدتر از این نمیشه یه چیزی سرم اومد که واقعا بدتر بود

علاوه بر تنها آوردن وسایل باید تیکه های اون آقارو هم تحمل میکردم

یه ده دقیقه ای اونجا بود بعدش رفت


به هر سختی ای بود اقلام رو آوردم اتاق بسیج

ساعت ۱۰ شب شده بود؛ از خونه تماس های مکرر گرفته می شد مبنی بر اینکه زودتر بیا خونه

بشدت هوا سرد بود

دوتا از بچه ها از اردوجهادی مستقیم اومدن کمک

با کمک ابوالفضل و مجتبی اقلام رو سریع لیست کردیم

ساعت ۱۲ بود که راه افتادیم سمت خونه هامون

سه تاییمون پاهامون از درد داشت منفجر میشد به خاطر سرما و زیاد راه رفتن و سرپا ایستادن

انقدر درد زیاد بود که وسط خیابون داشتیم داد میزدیم!



شب که نفهمیدم چجوری گذشت

صبح از خواب بیدار شدم دیدم که بخش اصلی کار یعنی خرید پتوها مونده

از کرمانشاه تاکید کرده بودن که تا میتونید پتو بیارید

بازم مثل همیشه هیچ بودجه ای در کار نبود برای خرید :)

رفتم کارخونه پتوبافی

گفتن که پتو آماده ندارن و اگه بخوایم باید خط تولید فعال بشه و شروع کنن به بافتن

منم گفتم :((باشه ، ببافین))

گفتن :(( هزینش ۲.۵ میلیون میشه))

زنگ زدم به محمود ببینم چقدر بودجه داره خیریه که فهمیدم اوناهم هیچی ندارن

بعد از تماس به کارخونه دار گفتم:((شما کار رو شروع کنین من فردا هزینش رو براتون میارم))

خط تولید فعال شد و شروع کردن به ساخت پتو

نمیدونم چرا اون لحظه انقدر مطمئن حرف زدم ولی الان که فکرشو میکنم واقعا دیوانگی بود!

از کارخونه که اومدم بیرون خندم گرفته بود از اینکار به ظاهر احمقانه ام

با محمود موضوع رو در میون گذاشتم

سریع سه چهارتا اطلاعیه زدیم توی کانال برای ارسال کمک های مالی

بعد از کارخونه رفتم خوابگاه

همینجوری اقلام میرسید به خوابگاه

کارمون شده بود لیست کردن اقلام

 بین لیست کردن هی حساب رو چک میکردیم ببینیم چیزی واریز شده یا نه

ساعت ۸ شب بود ولی فقط ۵۰۰ هزار تومن جمع شده بود

هی می گفتیم جور میشه  ،  جور میشه بعد یهویی به خودم اومدم دیدم ساعت ۹ شبه پولم جور نشده فرداهم ۲.۵ میلیون رو ندم به فنا میرم

ساعت ۱۰ شب شد

داشتم بسته های خرمایی که اهدا شده بودن رو جابجا میکردم که گوشیم زنگ خورد

دیدم یکی از دوستای دبیرستانمِ

به خودم گفتم ساعت ده شب این با من چیکار داره آخه؟!

-الو

+سلام ؛چطوری استاد؟

-سلام ممنون تو چطوری علیرضا؟

+خوبم ممنون؛ کجایی الان؟

-توی انبار

+تو انبار چیکار میکنی؟!!

-اقلام جمع میکنم برای کرمانشاه

+پولی چیزی نمیخوای؟

-چرا دو میلیون میخوام پتو بخرم!

+شماره کارتتو بفرست


مکالممون دقیقا همینقدر طول کشید!

شماره کارتمو فرستادم اونم سریع واریز کرد!

از خوشحالی و تعجب خرماها رو گذاشتم روی زمین از انبار اومدم بیرون توی حیاط خوابگاه شروع کردم به دویدن😂

 زنگ زدم به محمود جریان رو براش تعریف کردم

دوتایی از خوشحالی نمیدونستیم چیکار کنیم ، زدیم زیر خنده😂

من توی کار خدا مونده بودم که چرا باید رفیق پولدار دبیرستانم ساعت ده شب یاد من بیفته بعدشم بپرسه پول نمیخوای!!

فرداش رفتم کارخونه پول رو دادم و پتوهارو بار زدم پشت وانت آوردم خوابگاه

پتوهایی که خدا رسوند بهمون :)

حرکت رو یه روز عقب انداختیم

یه نفر باید با اقلام میرفت که هم تحویلشون بده هم توی توزیعشون کمک کنه

طبق معمول اینکارای سخت با مسئول جهادی دانشگاه بود

البته منم خیلی دوست داشتم برم اونجا شرایط رو از نزدیک ببینم

با کلی سلام و صلوات و از زیر قرآن رد شدن و بدرقه کردن و فیلم و عکس گرفتن راهی کرمانشاه شدیم

تیم بدرقه کننده به کرمانشاه😁

خیلی خاور داغونی بود

با سرعت ۴۰ کیلومتر بر ساعت توی جاده در حال حرکت بودیم

راننده بهش میخورد از اون داش مشتیا باشه

 لاغر بود و یه سیبیل خیلی فابریک داشت

یه لنگم داشت میپیچید دور دست چپش یا مینداخت دور گردنش

توی راه کلی حرف زد

از زندگیش گفت

از دخترش که نقص مادرزادی دارشته و تمام درآمدش میره برای درمان دخترش

اینجور که تعریف میکرد معلوم بود عاشق دخترشه

از خاطراتش توی جاده ها میگفت

هی از رضاخان و اقتدارش تعریف میکرد :)

یه ناسیونالیسمی خاصی توی خونش بود

از اون ایران پرستای دو آتیشه

کلا آدم خاصی بود

من توی این مونده بودم معاونت این بنده خدارو از کجا پیدا کرده!

بعد از ۷-۸ ساعت رسیدیم کرمانشاه

مسئول جهادی کرمانشاه زنگ زد گفت بیاید قصرشیرین ما اونجاییم

قصرشیرین دقیقا لب مرز ایران عراق قرار گرفته

چیزیم که معاونت و نهاد رهبری به راننده گفته بودن خود کرمانشاه بود

یه نگاه به راننده کردم دیدم توی حال خودش نیست!

اونجا تازه فهمیدم که راننده اعتیاد داره!

خونسردی خودمو حفظ کردم

بهش گفتم بریم قصرشیرین

هیچی نگفت

زد بقل جاده، ترمز دستی رو کشید ، پیاده شد که بارارو وسط جاده خالی کنه!

نزدیک بود همینجا اقلام خالی بشه وسط جاده!

شرایط فوق بحرانی بود

راننده قاطی کرده بود

هرچی هم تماس میگرفتم با نهاد جوابمو نمیدادن

به راننده گفتم باشه همین کرمانشاه خالیشون میکنیم تو فقط قاطی نکن!

فکر کردم چیکار کنم نهاد جواب تلفنمو بده؟ آها با یه خط ناشناس زنگ میزنم :)

ناشناس زنگ زدم و جوابمو دادن و قضیه رو براشون تعریف کردم

بهشون گفتم یه خورده دستمزد راننده رو ببرین بالا که تا قصرشیرین ببره اقلام رو

گوشی رو دادم دست راننده ، دستمزد رو بردن بالا راننده هم راضی شد تا قصر شیرین بره


راه افتادیم سمت قصرشیرین

۱۲ ساعتی بود توی راه بودیم

سوز و سرما از همه طرف خاور میومد توی کابین

یخ زده بودیم همینجوری هم توی جاده کوهستانی میرفتیم بالاتر

راننده خوابش گرفته بود از طرفی هم اون بحث اعتیادش شرایط جسمیش رو خرابتر کرده بود و سر درد و بدن در گرفته بود

با هزارتا نذر و صلوات فرستادن رسیدیم قصرشیرین

توی راه مردمی رو میشد دید که خونه هاشون کامل تخریب شده بود و  توی اون سرما تنها محافظشون یه چادر پلاستیکی بود

رفتیم توی مقری که اقلام رو جمع آوری میکردن

اقلام رو از خاور آوردیم پایین

مسئول جهادی کرمانشاه اسمش پویان کریمی بود

اصلا چهره این بشر نورانی بود 

پویان گفت:(( اقلام رو به هیچکس نمیدیم چندتا وانت میگیریم میبریم توی روستا خودمون توزیع میکنیم))

اونجا فرماندهی با پویان بود منم کاملا بهش اعتماد داشتم و هرچی میگفت میگفتم چشم چون قطعا بهتر از من به شرایط آگاه بود

قبل از اینکه راه بیفتیم سمت روستاها بهم گفت که رسیدیم به روستا تو از ماشین پیاده نشو خودمون توزیع میکنیم اقلام رو

این جملش یخورده عجیب بود ولی گفتم باشه

ما سوار پراید پویان شدیم و رفتیم سمت روستا

یه وانت هم با ما اومد بقیه وانت ها رفتن روستاهای دیگه

به روستا که رسیدیم همه از ماشین پیاده شدن وانتم رفت یخورده جلوتر وایساد

در وانت رو که باز کردن مردم روستا حمله ور شدن سمت وانت!

وانت در عرض ۲ دقیقه خالی شد

این زیاد مهم نبود

با چماق افتادن دنبال بچه ها!

خود پویان یه چماق خورد به کمرش

یکی دیگه از بچه هاشونم یه ضربه شدیدی خورد که حالش بد شد

همه سریع پریدن توی وانت و پراید 

من خشکم زده بود

فقط میتونستم نگاه کنم و بترسم از این شرایط!

سوار ماشین که شدن گازشو گرفتیم و رفتیم سمت قصر شیرین

یه عده ول نمیکردن تا یه مسیری رو دنبال وانت دویدن


من بهت زده از شرایط داشتم فکر میکردم

زبونم بند اومده بود

یکی از بچه ها بدجوری ضربه خورده بود فرستادیمش بیمارستان بستری شد

خودمونم رفتیم مدرسه ای که اقلام جمع میشد اونجا

راننده خاور یخورده توی مدرسه استراحت کرده بود خداروشکر

توی حیاط مدرسه بودم داشتم با پویان حرف میزدم که بارون گرفت

اولش خوشحال شدم چون از بارون خوشم میومد ولی خب بعدش یادم افتاد که مردم توی چادرن...

خداروشکر بارون سریع قطع شد و آب زیادی داخل چادرا نرفت

دیگه میخواستیم برگردیم سمت قم

ساعت حدودای ۱۲ اینا بود

بشدت خسته هم بودیم

منم نگران راننده بودم با اون شرایطش

رفته به رفته بدتر میشد

بد اخلاق تر میشد

بهش گفتم بذار فردا صبح راه بیفتیم  گفت نه

پاشو کرد توی یه کفش که باید امشب بریم

توی بحث کردن با راننده بودیم که زلزله اومد!

۴.۲ دهم ریشتر

خداروشکر ما توی حیاط بودیم

مردمم همه توی چادر بودن اتفاقی نیافتاد برای کسی

من زیاد تعجب نکردم چون پویان بهم گفته بود روزی دو سه تا زلزله و پس لرزه میاد اینجا

بعد از زلزله خودمم قانع شدم که برگردیم قم بهتره!

حدودای ۲ نصف شب اینا بود که خدا حافظی کردیم و راه افتادیم سمت قم

راننده واقعا حالش بد بود

بهش گفتم منو بذار کرمانشاه خودم با اتوبوس میرم قم

اونم گفت باشه

دیگه بعد از این چشمامو که گذاشتم روی هم خوابم برد

بیدار که شدم پرسیدم کجاییم

راننده گفت:((جاده رو اشتباه اومدم ))

گفتم :((چی؟!!))

گفت:((همینو مستقیم بری میرسی به کرمانشاه، من میخوام برم سمت چپ، بپر پایین!))

منم دیدم کلا نابود شده راننده با کوله پشتیم پیاده شدم

حس میکردم وسط جاده احتمال زنده موندنم بیشتره تا توی خاور با یه راننده عصبی

ساعت ۵ صبح بود

هوا تاریکِ تاریک

توی جاده پرنده هم پر نمیزد

بازم دیدم چاره ای نیست

جاده رو مستقیم ادامه دادم گفتم حتما به یه شهری میرسه جاده

یه ۱۵ دقیقه ای توی راه بودم هوا کم کم روشن شد

دیدم عه

اینجا بیستونِ

فهمیدم کرمانشاه و رد کردم و رسیدم به بیستون :)

خوشحال به مسیرم ادامه دادم

رسیدم سر جاده و سوار تاکسی شدم اومدم همدان از همدانم اومدم قم


موقعی که رسیدم قم یکی از برنامه هام این بود که معاونت رو روی سرشون خراب کنم بخاطر اون راننده خاوری که انتخاب کرده بودن ولی خب دیدم مال این حرفا نیستم منصرف شدم😐😂

سفر شرایط سخت خیلی آدما رو تغییر میده

حتما تجربش کنید...

پ.ن: میدونم که طولانی شد ولی با تمام این حرفا از خیلی چیزا فاکتور گرفتم که بیشتر از این نشه...



رسیدم بیستون از فرط خوشحالی رو آوردم به عکاسی :)


جمع آوری اقلام از دانشکده ها