بهمن ماه بود
با هر سختی ای که بود وسط امتحانات ترم هماهنگیای لازم رو برای برگزاری اردوی جهادی داخل دانشکده انجام دادیم
روز اول اردو :
به شدت بخش شلوغ شده بود
بچه ها یک ثانیه هم سرشون خلوت نمیشد
ساعت نزدیک ۱۲ بود و غذاها آماده بود
اومدم توی بخش به بچه ها گفتم برن برای غذا و استراحت
یک نفرم تکون نخورد از جاش!
نمیدونستم خوشحال باشم از اینکه بچه ها انقدر غرق کار شده بودن و متعهد شده بودن به‌کاری که انجام میدادن یا اینکه ناراحت باشم از اینکه حتی یک نفرم به حرفم گوش نداد
ساعت یک شد
دیگه ایندفعه دستیارارو با زور فرستادم برای غذا ولی زورم به درمانگرا نمیرسید ؛ حقم داشتن چون بیمار زیر دستشون بود و نمیشد رهاشون کنن
ساعت ۲ دکتر اسماعیلی برای بازدید اومدن
تعجب کردن از اینکه بچه ها هنوز نرفته بودن برای غذا خوردن
فکر کرده بودن برای بچه ها غذا تدارک دیده نشده
رفتن پیش یکی از بچه ها گفتن:(( غذا خوردی؟))
-نه
+چرا؟ مگه نیاوردن غذارو؟
-دکتر بیمارم ناهار نداره برای خوردن، تا اون ناهار نخوره من غذا از گلوم پایین نمیره

اشک رو دیدم که توی چشمای دکتر اسماعیلی حلقه زده بودن ، دستی کشیدن به موهاشون روشونو برگردوندن و آهی از اعماق دل کشیدن
منم احساسی شده بودم اون لحظه و البته کلی خوشحال که یه همچین فضای مثبتی بین بچه ها ایجاد شده بود :)
بعد از این داستان هر جلسه ای که میرفتیم دکتر این خاطره رو تعریف میکردن
این قضیه شده بود گره گشای جلسات سخت با مسئولین سنگدل
هرجا که گیر میکردیم دکتر این خاطره رو تعریف میکردن و دل مسئولین به طرز عجیبی نرم میشد و همکاری میکردن باهامون :)
اردوی بهمن ماه با اختلاف یکی از بهترین اردوهایی بود که برگزار یا شرکت کرده بودم
جو بین بچه ها به شدت خوب بود و از طرف دیگه هم این اردو مثل یه سکوی پرتاب برای گروه شد
در حال صحبت با ولی نعمتان :)

دکتر مهدوی و جلسات توجیهی دستیاران :)

فضایی که نفس کشیدن داخلشم برام یه افتخار بود...

دکتر مهدی زاده ؛ مخلص ترین جهادگر کره خاکی(قهرمان این داستان)

علیرضا و عرفان؛ دوتا از بهترینا 

از جنس نور...