خیلی وقت بود میخواستم بنویسم ولی نمی شد

به هر حال ایام امتحانات بود به علاوه اینکه درگیر هماهنگیای لازم برای اردوی تابستان بودم

خیلی فکر کردم از چی بنویسم

انقدر اتفاقات عجیب و غریب افتاد توی این یک ماهه که یک هفته فقط ثبت کردنشون طول میکشه

معجزات طبق معمول ( این سه کلمه "معجزات طبق معمول" از بزرگترین پارادوکس های تاریخ بشریته )چپ و راست برامون اتفاق می افتاد و کارا هر جایی به مشکل میخورد دو روز بعدش خودش حل می شد

از اینجور مسائل عبور میکنم چون دیگه گفتن نداره

داستان رو میخوام از امروز شروع کنم از اونجایی شروع کنم که ذهنم به شدت درگیر هماهنگیا بود و سنگ هایی که جلوی پامون افتاده بود ، افتاده بود که نه ، سنگهایی که افتاده جلوی پامون

دیگه حس میکردم کمرم شکسته از بس سنگ برداشتم

انواع مختلف اتفاقای بد از جهت کاری و اداری افتاده بود و هیچ کاریش نمی شد کرد

با مسئولینی طرف حساب شده بودم که یکیشون میگفت باید خانمارو از گروه جهادیتون حذف کنی چون مفسده میارن اون یکی هم رفته بود از ماها در حال جمع کردن وسایل و تجهیزات از دانشکده فیلم گرفته بود و فرستاده بود حراست با این مضمون که بچه های جهادی در حال دزدی از بیت المال! یکی دیگشونم میگفت "یونیت هایی رو که دوسال نتونستم راه بندازم رو بهت نمیدم چون تو بتونی راهشون بندازی من رو توبیخم میکنن که توی این دو ساله چرا راهشون ننداختم..."

و ...

تمام اینا توی ذهنم بود امروز

فکر میکردم ، حرص میخوردم ، هیچ راهی به ذهنم نمیرسید تا اینکه گفتم ولش کن

رفتم سراغ یوتیوب و چهارتا ویدیو دیدم که از فکر اینجور چیزا بیام بیرون

نفهمیدم چی شد که خوابم برد یهویی

از خواب که بیدار شدم حس عجیبی داشتم

انگار که رفته بودم به یه عالم دیگه ای و دوباره برگشته بودم به دنیا

حس دوباره متولد شدن رو داشتم

هیچ چیزی هم یادم نمیومد

در یک جمله ز غوغای جهان فارغ بودم


گوشیم رو چک کردم دیدم به یه بنده خدایی یه مبلغی رو بدهکارم

کاری نداشتم در نتیجه تصمیم گرفتم برم بیرون هم یه هوایی تازه کنم هم پول رو واریز کنم

کارم توی عابر بانک که تموم شد نگاه انداختم به پیامک هایی که نخونده بودم دیدم جمعه دعوتم به یه مراسمی

هرچی آدرسش رو نگاه کردم دیدم بلد نیستم کجاست

تصمیم گرفتم برم یاد بگیرم آدرس رو که جمعه راحت راه رو پیدا کنم

توی گوگل مَپ زدم آدرس رو

حوالی بنیاد بود ، میدان بهارستان

با ماشین راه افتادم سمت آدرس

به میدان بهارستان که رسیدم یه حالت چهار راه طور داشت که نمیدونستم باید کدوم یکی از این راه هارو برم تا به مقصد برسم

اصلا جای فکر کردنم نداشتم چون سوار ماشین بودم و در حال حرکت

همون مسیر مستقیم رو ادامه دادم

باور کردنی نبود چیزی که میدیدم

دو طرف خیابون پارک و درخت بود همه مردم هم از خونه هاشون اومده بودن بیرون نشسته بودن با همدیگه میگفتن و میخندیدن ، بچه ها گرگم به هوا و بازی های کودکانه خودشونو میکردن ، همسایه ها هر کدومشون یه چیزی آورده بودن توی پارک یکی چایی آورده بود یکی میوه تعارف میکرد همینجوری که با ماشین طول خیابون رو طی میکردم صحنه های قشنگ تری میدیدم

در خونه ها به روی همه باز بود ، نه گوشی ای بود نه تبلتی نه لب تابی نه تلویزیونی فقط صفا و صمیمیت بود ، زندگی در جریان بود...

قشنگ ترین صحنه تاب بازی یه پدر و پسری بود که توی حاشیه تصویر مادر خانواده داشت قهقهه میزد به تاب بازی کردن شوهرش :)

واقعا نمیتونستم باور کنم هنوز همچین جوی توی کره زمین وجود داره

حس میکردم وارد بهشت شدم

خیلی عجیب بود ، همه با هم خوب و مهربون بودن!  :)

دلمم نمیومد این صحنه هارو از دست بدم

خیلی شبیه محله دوران کودکی خودم بود اونجا

ماشین رو پارک کردم رفتم نشستم روی یکی از نیمکت های پارک

فقط نگاه میکردم و لذت می بردم

۴ ساعت روی اون نیمکت نشستم

۴ ساعت با زندگی کردن مردم زندگی کردم!

۴ ساعت دغدغه ها و درگیری های زندگیم رو فراموش کردم

و البته ۴ ساعت حسرت خوردم که چرا این حس و حال خوب از اغلب محله های شهر رفته...


از هزارتا کافه رفتن و تفریحات سالم و غیرسالم بیشتر بهم چسبید این حال خوب محله

انگار خدا دیده بود ناراحتم دستم رو گرفت آورد یه جایی که حالم خوب شه :)

انگار می خواست بهم بفهمونه که زندگی هنوز جریان داره ، ناامید نباش...